محیط زیست ایران متخصص می خواهد تا جای شما و امثال شما بنشینند !

این نوشته آقای دکتر آخانی در مورد مرگ ببر سیبری را که خواندم یاد یکی از همکاران پر تلاشم افتادم که تا استادان راکد و پر مشغله یکی از دانشگاه ها که این مکان مقدس را پله ای برای پیشرفت مالی و منصبی خود قرار داده اند متوجه تفاوت او با خود شدند، به اصطلاح زیر آبش را زدند و وقتی که خبر به من رسید و برای پا در میانی پیش رئیس دانشگاه رفتم تازه متوجه شدم که ریاست محترم اصلا خبر ندارد که چنین کسی در دانشگاهش تدریس می کرده و حالا دیگر نیست ! 

منبع آن پایگاه خبری فضای سبز و محیط زیست ایران (سبز پرس) است.


 

 

مرگ ببر روسی و حلقه گم شده حفظ محیط زیست در ایران
دکتر حسین آخانی/ استاد دانشگاه تهران

 

      پرده اول:  سال 1365 بود. استادم جناب آقای مهندس زهزاد به من پیشنهاد کرد با موزه تاریخ طبیعی (سازمان محیط زیست) جهت احداث بخش گیاهشناسی و هرباریوم همکاری کنم. چند ماه بعد یعنی در بهار 1366 اولین سفر با همکاران موزه به پناهگاه حیات وحش میانکاله را انجام دادیم. منطقه هنوز بکر بود. گیاهان فراوانی در آن سفر جمع کردم. چند روزی در منطقه چادر زده بودیم. با کمبود نان مواجه شدیم. دوستان رفتند و از دامداران منطقه چند عدد نان گرفتند. آنچه به فراموش نشدنی ترین خاطره این سفر تبدیل شد نانهای گرد و ضخیمی بود که دانه های سیاه رنگی در آنها دیده می شد. در ابتدا فکر کردیم نان کشمشی است ولی وقتی خواستیم بخوریم دیدیم که مگسهای فراوانی در هنگام طبخ با خمیر پخته شده است. این سفر شروع سفرهای متعدد من برای تکمیل هرباریوم موزه بود. بعد از مدتها تلاش موفق شدم سالن نسبتا بزرگی در طبقه ششم موزه را برای هرباریوم بگیرم. قفسه های گیاهان را با آمد و شد های فراوان خریدیم. بخش نمایشی موزه در 4 طبقه تکمیل شد. موزه آماده شد و در روز های آخر سال 1366 با حضور رئیس جمهور وقت افتتاح شد. در کنار سالن هرباریوم سالنی بود که با آن اطاق پوست گفته می شد.

    در این سالن صدها (و شاید هزاران) پوست حیوانات نگهداری می شد. هر چند که من اطلاع زیادی از چند و چون انبار پوستها نداشتم ولی از صحبتهای روز مره در موزه می دانستم که نگهداری این پوستها چالشی بزرگ برای مدیریت موزه است. چون پوستها آفت زده بودند و مدیریت نمی توانست مشکل را حل کند. بلاخره روزی همه پوستها را به کارگاه موزه منتقل کردند. مدتی گذشت که خبر دار شدم که همه پوستها را سوزانده اند! از شنیدن این خبربسیار متاسف و غمگین شدم. من می دانستم که چه خسارت عظیمی به اسناد علمی موزه وارد شده است. این پوستها اسناد تاریخ طبیعی کشور بودند. کیست که نداند که پوست پلنگی که مثلا از نقطه ای در زاگرس شکار شده برای یک موزه تا چه حد ارزش دارد. امروزه تمامی تحقیقات مولکولی و تاکسونومیکی که در مورد جانوران منقرض شده مانند ببر مازندران صورت می گیرد بر پایه پوست بجا مانده آن ها در موزه های معتبر جهانی است. مگر می شود که یک سازمان و موزه نتواند ارزش این همه پوست ها، که از اقصی نقاط ایران و جهان جمع آوری شده اند را درک نکند. اگر نمی توانستند آنها را نگهدارند شایسته بود به موزه های دیگر داخل و خارج اعلام می کردند تا به آنها کمک کنند و بهترین راه هم اهدای آنها به موزه های دیگر بود.

    بعدها که خودم به کلکسیون لینه در لندن رفته بودم دیدم که تمامی نمونه های گیاهی و جانوری لینه بعد از بیش از 250 سال سالم نگهداری می شود. تازه فهمیدم که مدیریت سازمان و موزه با اهمیت و ارزش کار خود آشنا نیستند. موزه تاریخ طبیعی میراثی بود که از زبده ترین متخصصها بدست کسانی افتاده بود که یا دانش لازم را نداشتند و یا علاقه و توان آنها در سایه ضعف مدیریت و نبود بودجه بشدت تحلیل رفته بود.

    پرده دوم: بلاخره در سال 1371 با گرفتن بورس دکتری از دولت آلمان همکاری من با سازمان به پایان رسید. ولی تا آخرین روزهای خروج از کشور برای گرفتن حقوق خود با ذیحسابی سازمان در گیر بودم. یادش بخیر آقای افضلی - که اتفاقا مدتی هم ذیحساب دانشگاه تهران شده بود - چنان به حقوق من گیر داده بود که باید معجزه ای آنرا حل می کرد. حتی با یک ماه حقوق تشویقی که رئیس سازمان به مناسبت چاپ مقالات علمی به من داده بود مخالفت می شد.

    در روزهای آخری که خودم را برای رفتن به خارج آماده می کردم خدمت آقای افضلی رفتم. نامه بورس را به او نشان دادم. گفتم آقای افضلی شما در این مدت مرا خیلی اذیت کردید. اگر شما جای من بودید دوباره به ایران بر می گشتید؟ ایشان با تاکید گفت برو و دیگر برنگرد. بالاخره متقاعد شد که حقوق عقب افتاده و پاداش مرا بپردازد.

    از آن روز به بعد من شهروند خارجی محسوب می شدم! من به توصیه ایشان گوش نکردم و سال بعد و سالهای بعد برای تحقیق تز دکتری خود به ایران برگشتم ودر پارک ملی گلستان تحقیقات خود را شروع کردم. اتفاقا زمانی که ایشان ذیحساب دانشگاه تهران بود به عضویت این دانشگاه درآمدم. زیباترین دوران زندگی من 7 ماه اقامت دائم در پارک ملی گلستان بود. دردهای زیادی را در پارک دیدم. چه درد و دلهایی از محیط بانان زحمت کش و چه خیانت هایی از محیط بان نما ها و مدیران بی لیاقت ندیده بودم. شاید درخشان ترین دوران مدیریت پارک به سال 73 بر می گشت که مرحوم شاهکوه محله ای رئیس پارک بود. ولی مدت زمانی نگذشت که با نقشه ای نا جوانمردانه او را از پارک حذف کردند تا راه تخریب و شکار گشوده شود.

    در آخرین روزهای اقامت من در پارک در سال 1374 محیط بانان زحمت کش از من خواستند که در ملاقاتی با رئیس سازمان وی را از مشکلات پارک آگاه کنم. من دیگر آن کارشناس بدبخت سابق نبودم که برای گرفتن حقوق معوقه اش بایستی ماهها از ساختمان 9 طبقه استاد نجات اللهی بالا و پایین برود. به دفتر رئیس زنگ زدم و بدون مشکل وقت ملاقات گرفتم. دلم می خواست خیلی مسائل را به ایشان در میان بگذارم. وقتی صحبت شروع شد آقای دکتر شروع به نصیحت من کرد. از جمله نصایح ایشان این بود که من به دنبال گیاهان دارویی بروم. دارو هایی را کشف کنم که ما را از وابستگی به شرکتهای دارویی خارجی رهایی کند و باعث صرفه جویی خروج ارز از کشور شود. همینطور که صحبت می کردیم چند باری پسر آقای دکتر - که در کامپیوتر بابا مشغول گیم بازی کردن بود - صحبت ما را قطع می کرد. در آن زمان کامپیوتر همگانی نبود و این جعبه جادویی زینت بخش میز مقامات بلند پایه بود. صحبتهای رئیس خیلی ملال آور بود و بقول آقای مدیری احساس کردم که من از اول اشتباهی بودم. تاسف آور بود که بعد از 14 سال مدیریت سازمان بجای گوش سپردن به تجربیات و دانش من، مرا بدین گونه راهنمایی می کرد. من درد اکوسیستم داشتم نه گیاهان دارویی! من درد تنوع زیستی و بحران حفاظت از آنها را داشتم نه تجارت گیاهان دارویی. این ملاقات مرا به کلی مایوس کرد. دیدم که راس هرم سازمان دغدغه محیط زیست ندارد و حتی سالها هم که از ریاستش بر سازمان می گذشت اهمیت کار یک گیاهشناس و محقق تنوع زیستی را با کسی که دنبال گیاهان دارویی است را نمی داند.

    پرده سوم: سال گذشته برای یک سفر کوتاه تحقیقی به دعوت همکاران ازبک به ازبکستان رفتم. دیدار از ازبکستان یکی از زیباترین سفر های من بود. با وجود توقف کوتاهی که در شهرهای تاشکند، سمرقند و بخارا داشتم در آنجا به مراتب از تهران و اراک و دیگر شهر های ایران احساس نزدیکی داشتم.

    فروشندگان تاجیک با آن لهجه زیبایشان و با آن اصرار محبت آمیزشان برای فروش کالا، گذشته ایرانی را در ذهن من تداعی می کردند. فکر می کردم چند قرن به عقب رفته ام. فضای شهرها بسیار آرام بود و خیابانها پر بود از درختان سر سبز که آدمی را بشدت تحت تاثیر قرار می داد. همه اش با خود می گفتم درد ما پول زیادی است که چون برایش زحمت نکشیده ام نمی دانیم آنرا چگونه خرج کنیم.

    ای کاش ما نفت نداشتیم که اینگونه با پولش شهرهایمان را بزرگتر و آلوده تر کنیم و مغازه هایمان را پر کنیم از کالاهای چینی و ترک. دو روز آخر سفر من در ایستگاه تحقیقاتی جیران گذشت. این ایستگاه محل نگهداری و تحقیقات گور خر و آهو بود. با وجود آنکه 25 سال است که در طبیعت ایران می گردم و بارها هم به توران سفر کرده ام، این اولین باری بود که گورخر را از نزدیک می دیدم. براحتی تا چند قدمی آن نزدیک شدم و عکس گرفتم. آهوان هم به فراوانی در آن دشت می گشتند. نکته مهم این بود که در این ایستگاه تحقیقاتی محققان زیادی بودند، از روسیه و آلمان و تیم ما هم که از ایران و ژاپن به آنجا رفته بودیم. برق مرکز با سلولهای خورشیدی تامین می شد. برای گرم کردن حمام نیز از ذغال سنگ استفاده می شد.

    محققان روسی به ما گفتند که فقط غذایتان را بیرون نگذارید. چون اینجا موش زیاد است. وقتی برای خواب به روی تخت رفتم موشها در زیر و روی تخت رژه می رفتند. همه اش فکر می کردم اگر یکی از آنها درون کیسه خواب من برود چی میشود. به یاد منزل قدیمی امان در قلعه سنجان در دهه 50 افتادم . ظهر که می شد و سفره پهن می شد سر و کله آقا موشه پیدا می شد. پدرم بلند می شد تا با جارو و سایر سلاح های سرد خدمتش برسد.

    پرده  امروز : امروز که این نوشته را می نویسم یک روز از آغاز سال 2011 گذشته است. مرور آنچه بر محیط زیست ایران در آخرین سال دهه اول قرن بیستم و یکم افتاده بسیار غم انگیز است. خشک شدن دریاچه ارومیه، شکستنن رکورد آلوده ترین شهر تاریخ در تهران، آتش سوزی پیوسته در آخرین باقیمانده های جنگلهای دوران سوم زمین شناسی- آن هم در سردترین روز های سال -  و آخرین آن هم تلف شدن ببری که بنا بود نسل ببر مازندران را زنده کند.

    این رخداد ها نشان از روند ناگواری دارد که سالهاست در مدیریت غلط منابع طبیعی و محیط زیست کشور در جریان است; مدیریتی که بجای هدایت دستگاههای اجرای در مسیر توسعه پایدار به کمک آنها آمده تا دیگر به آنها حتی "یک نه" خشک و خالی هم نگوید. شاید که مدیران دولتی چاره ای نداشته باشند که خشکی ارومیه و آتش سوزی جنگلها را به گردن خشکسالی و آلودگی هوا را هم به سکون هوا و بد شانسی نسبت دهند ولی این آخری یعنی مرگ ببر هیچ علتی ندارد جز ناکارآمدی و ندانم کاری و بی دانشی درسازمان محیط زیست ایران. در مصاحبه جناب آقای دکتر صدوق نکاتی است که برای ما که با این سازمان آشنا هستیم تازگی ندارد. هنوز زیستگاه آماده نشده ببر را آورده ا ند. هنوز حتی یک متخصص ببر شناس و دامپزشک مخصوص در ایران ندارند می خواهند نسل ببر را احیا کنند. احیای ببر را با مرغداری و گاو داری اشتباه گرفته اند. تازه آنهم دانش و تجربه خودش را می خواهد. تاسف آن است که ایشان اصرار می کند که باز هم ببر های دیگری به ایران می آیند و وقتی هم مردند بلاخره چند روزی انتقاد و بعد هم همه چیز فراموش می شود. تازه بد هم نیست، مدتی می توان سر مردم را به سوژه های دلچسب ببری سرگرم کرد تا دیگر آلودگی و آتش سوزی جنگل و خشکی دریاچه ارومیه فراموش شود. از استدلال دوست و استاد عزیزم جناب آقای مهندس ضیایی نیز شاخ در می آورم که اجرای این پروژه را برای حفظ میانکاله پیشنهاد داده است. اگر من جای رئیس سازمان بودم یقیننا از این گفته شاکی می شدم. یعنی ما چون نمی شود مقامات سازمان را در حفظ منطقه توجیه کرد می خواهیم با پروژه ببر گولشان بزنیم.

    دوست و سرور عزیزم جناب آقای دکتر صدوق: اجازه می خواهم آخرین جملات این نوشته را خطاب به شما – که می دانید به شما ارادت خاصی دارم – به پایان برسانم. شاید شما چند ماه دیگری بیشتر مهمان این سازمان نباشید. اما ممکن است همین چند ماه بتوانید با چانه زنی با رئیس سازمان و یا حتی مقامات بالاتر آنها متقاعد کنید که وضع محیط زیست ایران بسیار بحرانی است. چاره کار هم نه ببر است و نه خرید هواپیمای آب پاش و نه کنیستر برای محصولات ایران خودرو! هر چند آنها لازمند ولی مسکنی هستند برای بیمار رو به موت.

    محیط زیست ایران متخصص می خواهد تا جای شما و امثال شما بنشینند. متخصصانی که با علم اکولوژی و تنوع زیستی آشنا باشند. این متخصصان باید از زبده ترین و با هوش ترین جوانان این کشور باشند. اینها باید در بهترین دانشگاههای دنیا تحصیل کنند. دانشگاههای ما (از جمله بهترینش که این نگارنده افتخار معلمی در آن را دارد) به دلایلی که ذکر آن در این نوشتار نمی گنجد قادر به تربیت متخصص اکولوژی نیستند. هنوز بعد از 75 سال در دانشکده زیست شناسی استاد اکولوژی نداریم! دانشکده محیط زیست شعبه ای از دانشکده عمران شده است و فقط ارزیاب و مشاور پرورش می دهد.

    پول 5 میلیارد تومانی پروژه ببر با 5/1 میلون دلار GEF معادل 5/6 میلیون دلار است. با 50 هزار دلار می توانید در بسیاری از دانشگاههای معتبر اروپایی و آمریکایی یک دکتر تربیت کنید. با این پول می شود 130 دکتر محیط زیست تربیت کرد و به کادر سازمان افزود. دیگر در آن زمان مدیران می توانند از کسانی مشورت بگیرید که مفهوم تفاوت یک نوکلئوتیدی در مطالعات فیلوژنتیکی را بفهمند و آنرا شباهت بسیار زیاد ژنتیکی ببر مازندران و ببر سیبری تفسیر نکنند. من با دادن پلنگ و حتی یوز و گور خر به دیگر کشور ها مخالف نیستم. چون امیدی به حفظ بسیاری از آنها در ایران ندارم. حال چه بهتر که آنها در جای دیگری حفظ شوند هر چند این را مایه شرمساری می دانم. اگر می خواهید باز هم معامله حیوانات را ادامه دهید در ازای آن ببری نگیرید که مایه درد سر است. از روسها بخواهید به جایش 10 نفر PhD جانورشناس برایتان تربیت کنند. بعد ار 5 سال آثارش را خواهید دید.

    و اما توصیه دوم من: سازمان محیط زیست از ضعف جایگاه و مدیریت رنج می برد. علیرغم آنکه معاونتی در ریاست جمهوری است اقتدار لازم در اجرای وظایف قانونی اش را ندارد. این سازمان بایستی با ادغام با سازمان و موسسه تحقیقات جنگلها و مراتع و میراث فرهنگی به یک وزارت خانه مقتدر تبدیل شود. خوشبختانه در حال حاضر که تغییر تشکیلات در دست بررسی است فرصتی است که تلاش شود این وزارتخانه جدید شکل بگیرد. برای جلوگیری از زیاد شدن وزارتخانه ها می توان وظایف وزارت نیرو را بین وزارت جهاد کشاورزی و وزارت انرژی (جایگزین وزارت نفت) داد. انشالله وقتی متخصصان جدید هم از بودجه احیای ببر هم فارغ التحصیل شدند این وزراتخانه بدست افراد کاردان و متخصص بیافتد. شک نکنید محیط زیست ایران متحول می شود. اگر بتوانید این پیشنهاد ها را عملی کنید نامتان در تاریخ ثبت می شود. 

نوشته شده در ساعت 21:11:35 , مورخ 13/10/1389 
کد خبر : 89101111 

منبع اصلی : http://isdle.ir/news/index.php?news=4740

 

 

/ 7 نظر / 30 بازدید
ع.چنگیزی

مطالب آموزنده ای بود ممنون... [لبخند]

ع.چنگیزی

احساس میکنم نوشتن جمله مطالب آموزنده ای بود.ممنون... کافی نیست، بایدبگویم صد هزار درود بر دکترآخانی و شما استاد امامی ای کاش یک نفر این مطالب را برای آقای محمدجواد محمدي زاده بفرسته و ای کاش ایشون این مطالب را حداقل با دقت بخونن و فقط به عملی شدن پیشنهاد های دکتر آخانی فکر کنند....................................

ش. محمودی

تو این مملکت مثل دکتر آخانی کم نداریم، قضیه اینه که هم جنس های جناب نجات اللهی و صدوق و ... بیشتر اند. از رئیس های دانشکده ها که بهتره حرفی زده نشه، بالکل خبر ندارن تو دانشکده چه اتفاقی داره می افته قریب به اتفاق همه کارا رو میسپرن به یه مدیر گروه و خودشون میشینن کنار.

ش. محمودی

استاد امامی، با عرض شرمندگی البته :) من امروز یک آمار کللی از شما، از دکتر عمادی گرفتم. خودم روم نشد بپرسم کدوم دانشگاه تدریس داشتید و ...! خیلی هم تشکر برای درج منبع و کدخبر و ... .

امامی

با سلام به ش محمودی نمی دانم علت شرمندگی شما چیست و . . . ؟ موفق باشید.

مژگان جمشیدی

سلام و درود بر شما راستش توی این دو سه ساله اخیر اوضاع روزنامه ها خیلی بد شده و عملادیگه روزنامه مستقلی باقینمانده و به تبع آن اوضاع صفحات محیط زیستی هم خراب شده . من الان توی شرق هفته ای یک روز روزهای دوشنبه صفحه دارم در قسمت استانها . که فقط می تونم راجع به موضوعات استانی مطلب بنویسم. اگر کاری داشتید درخدمتم